#عشقی_برای_کشتن_پارت_103

رز گره کروات سهیلو سفت کردو با لبخند گفت:برو به کارت برس من حالم خوبه.
سهیل لبخندی زدو دستشو گذاشت رو شونه رزوگفت:میدونم، ولی بعضی وقتا تو خواب حرف میزنی ودرمورد بچه میگی.
رز چیزی نگفت. سهیل:میدونم هنوز ته دلت ناراحتی،ما دوباره بچه دار میشیم بهت قول میدم... میتونیم بازم بچه دار بشیم..ولی چون هنوز غمگینی خیلی راضی نیستم که تنهات بزارم.
_:برو خیالت راحت باشه.
سهیل کیفشو برداشتو رفت درو باز کردو قبل از رفتن برگشتو چشمکی زدو گفت:خیلی دوستت دارم.
رز خندیدوگفت:منم همینطور...برو دیرت میشه. سهیل رفتو رز هم درو بست.
نفس عمیقی کشیدو خندون رفت کاراشو نجام بده. یک ساعت بعد تلفن زنگ خورد.
رز:الو... شاهین:سلام...منم شاهین.
رزجاخورد..سابقه نداشت شاهین این موقع بهشون زنگ بزنه.
_:شما...چی شده به ما زنگ زدید؟.
شاهین پوفی کشیدوگفت:ببینید...من باید شمارو ببینم، بدون اینکه سهیل بفهمه...یکسری حقایقی هست که شما ازش بیخبرید..

romangram.com | @romangram_com