#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_245


ارمیا_کی راد چه چیزای خوبی بهت یاد میده...

نازلی_چی؟کی لاد؟!...همش با اخم میگه...بخنده میمیله...

خندیدم....کی راد خیلی اخمو بود...خیلی..اخموی دوست داشتنی..

جلوی الزهرا ایستادیم گلها رو گرفتم با گلابو ...کنار قبرش که رسیدم اشکم جاری شد...پیش قبرش نشستم گلابو ریختم رو قبرشو قبرشو با گلاب شستم....به سنگ قبرش که عکس قشنگش روش بود زل زدمپ..دستمو رو اسمش کشیدمو لب زدم..._سلام داداشی...خوبی؟!..،داداشی..بازم دلم هواتو کرد...جات خوبه نه...سرمو رو قبرش گذاشتمو بوسیدم قبر کسی که قلبش تو سینمه رو.....

محمد...مرسی...دوستت دارم..دوستت دارم....

یکم سر قبرش نشستیم بعد به سمت خونه حرکت کردیم...

ارمیا_غزال خوشبختی؟!...

لبخندی زدمو گفتم_خیلی....

ارمیا_الان محمد داره میخنده...

سوالی بهش نگاه کردم که گفت_ارزوش خوشبختیت بود....محمد تو بهشته...چون مهربون بود...به یکی زندگی بخشید...

تا خونه چیزی نگفتم ..موقع خواب بودم که یادم افتاد باید یه موضوعی رو بهش بگم

_ارمیا؟!

ارمیا_جانم

_میگم یه نویسنده ازم درخواست کرد که زندگیمو بنویسه...نظرت چیه؟!

با تعجب گفت_زندگیت؟!...

_اره...نازلیو که برده بودم مهد کودک دیدمش...کیمیا...همونی که گفتم رفیق پیدا کردم

_خب ؟خب؟!

romangram.com | @romangram_com