#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_239


پرستار_عه اقای سرمدی شمایین...

_لعنتی میگم داره میمیره....

دکتر سریع اومد غزاله رو بردن ای سیو....

دکتر_مشکل قلبی دارن...و شک بزرگی بهشون وارد شده...فعلا بیهوشند...باید منتظر قلب باشید....

با بهت گفتم_قلب؟!...

_اره قلب ...پیوند قلب....

وا رفتم...دو زانو زمین خوردم...نه نه...این امکان نداره...غزالم...غزالم....

به یه جا خیره شده بودم که گوشیم زنگ خورد بله ارومی گفتم که صدای نگران رضا توش پیچید...

رضا_چش شد؟!...چش شد؟!

اروم گفت_پیوند قلب...

رضا_یا خدااا...دارم میام...دارم میام...فقط یه چیزی؟!...

_بله؟!..

رضا_موبایل غزاله زنگ خورد...از بیمارستان بود میگفتن که محمد تصادف کرده منتقلش کردن بیمارستان(....)...

_وای وای....

قطع کردم...محمدم تو همین بیمارستان بود....

دوییدم سمت یکی از پرستارو ادرس اونجایی که محمد اونجاستو ازش گرفتم....

تو راه رو خواهرای محمد رو دیدم...تا رسیدم بهشون یکیشون گفت_واییی اقا ارمیا بدبخت شدیم...بدبخت شدیم....

romangram.com | @romangram_com