#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_170
پوزخندی زدمو گفتم_تو خوابت ببینی ...کل شمالو میگردم پیداش میکنم...
ملودی هم پوزخندی زد گفت_بگرد اگه تونستی پیداش کنی....
غزاله...
سریع به لیوان چایی خوردم و نازلی که چشماش هی بسته میشد رو بغل کردم...میخواستم برم سرکار...باید نازلیو میبردم خونه مادر جون...
سریع دوییدم سمت خونه درو باز کردم...مادر جون تو اشپز خونه بود...
مادرجون_سلام دخترم..(به نازلی اشاره زد گفت)..خوابیده؟
_سلام مادرجون...اره خوابیده...
مادرجون_پارمین پارمیس رفتن بیرون ...ببرش بزار پیش محمد که خوابه...
_مگه سرکار نداشت؟.
مادرجون_امروزو به خودش مرخصی داده دیشبم میگفت میخواد نازلیو ببره پارک اینا...
باشه ای زیر لب گفتم..به یمت اتاق محمد رفتم...وارد اتاقش شدم...اخه این پسر چه مرتبه...مرد به این مرتبی ندیدم...
را دیوار یه عکس بزرگ دست جمعی بود که نازلی اون موقع 1سالش بود و تو بغل محمد بود...
نازلیو رو تخت کنار محمد گزاشتم ...که محمد سریع دستشو زیر سر نازلی گزاشتو بغلش کرد...
با چشمای بسته گفت_هواسم بهش هست نگران نباش...مراقب خودتم باش....
لبخندی زدمو از اتاق زدم بیرون...
بدو بدو از خونه زدم بیرونو سوار تاکسی شدم...
اوففف ۵مین دیر شد...سریع کرایه رو حساب مردم وارد موسسه شدم...سلام علیک کردمو به سمت اتاق مرتضی رفتم...
romangram.com | @romangram_com