#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_165


نازلی خودشو رو مبل انداختو گفت_اخ بمردمه(مُردم به زبون شمالی)

با تعجب بهش نگاه کردم محمد زد زیر خنده گفت_اوه چنده قشنگ یاد بیتی ته(اوه چقدر قشنگ یاد گرفتی تو)

رو به من گفت_غزال این بچت ترشی نخوره یه چی میشه....تو بعد این ۴سال هنو زیاد نمیحرفی شمالی این بچه (لپ نازلیو کشید) واس من مازنی میحرفه...

نازلی چپکی با حالت باحالی به محمد نگاه کرد گفت_نیگا عاخاهه من شمالی کیجامه

زبونشو برای محمد رو اوردو گفت_نخش ریکا(پسر زشت)

زدیم زیر خنده...محمد با خنده گفت_تو اخه چه موجودی هستی...

نازلی دوباره زبونشو در اورد گفت_فلشته ام فلشته ...محمد زشت

با تحکم صداش زدم_نازلی...زشته زبونتو در نیار...دایی بزرگتره ازتا...

محمد_بچه چیکار داری؟!...فرشتس عشقم ...

نازلیو محکم بوس داد که داد نازلی در اومد...

درسته تو این چهار سال نازلی بابا نداشته ولی تموم کمبوداشو محمد رفع داره...محمد واقعا واسم پناه بود...پناه. هنوزم هست...

نازلی_یه سیب زمینی ندادی بخوریمااا...

_عه...همش تقصیر خودته دیگه...

محمد_منم سیب زمینی میخوامااا.

خندیدمو گفتم_چشم الان میپزم میارم ....

نازلی_ممنونم گوگولی مگولی ...

رفتم سمت اشپز خونه سیب زمینی سرخ کنم

romangram.com | @romangram_com