#عشق_تو_پناه_من_پارت_238

چشممو بستمو گفتم

-نه خودش خوب میشه چیزی نیست!!!

صداش برام میومد که داشت لباساشو عوض میکرد...

چشمم بستمو اروم شدم...

چشم که باز کردم...دردم کمتر شده بود عرق نعناعه کاره خودشو کرده بود وساکتم کرده بود.

پاشدمو رفتم بیرون دیدم محمدطاها نشسته رو مبل وداره فوتبال نگاه میکرد...

وقتی منو دید گفت

-بهتری؟

-اره بابا...

رفتم تو اشپزخونه که دیدم سامیه داره سیب زمینی خورد میکنه وعمه هم داره سبزی پاک میکنه وبراش حرف میزنه!!!

-سلام...

-علیک سلام عمه بهتری؟

-اره بهترم مرسی از عرق نعناتون...

سامیه خندیدو گفت


romangram.com | @romangram_com