#عشق_تو_پناه_من_پارت_233

خواب از چشمام رفت...کجا رفت محمدطاها...

چنددقیقه بعد دربازشدو اومد تو اتاق...زیر چشمی نگاش کردم...نشون دادم که خوابم...

از تو کمد جانمازبرداشتو وایساد رو به قبله...

قربونه قدوبالات برم من الهی...

بعداز اینکه دورکعت نماز خوند...یکم نشستو و با تسبیح ذکر گفت..بعدش جانمازو جمع کردو اومد بالا سرم وایساد حس میکردم الان لرزشه پلکمو حس میکنه...ومیفهمه بیدارم...

تو دلم تند تند صلوات میفرستادم که حس کردم نزدیکم شد...

اروم اروم داشت نزدیکه صورتم میشد واینو از گرمیه نفساش میفهمیدم...

قلبم تند تند میزد...

یه دفعه پیشونیم داغ شد...وگرمایی که حسش میکردم به اوجش رسیدو یه دفعه قطع شد...

قلبم اروم گرفت...وای محمدطاها...تو چه قدر خوبی...

صدای محمدطاها اومد که گفت

-همیشه بخند.

بعدشم اروم سرشو گذاشتو چند دقیقه بعدم صدای نفسای منظمش نشون میداد که خوابیده...

منم درکنارش اولین شبه راحته زندگیمو گذروندم به این امید که از این به بعد هرشب ارامش دارم...


romangram.com | @romangram_com