#عشق_تو_پناه_من_پارت_197
-اخه پدر سوخته صلواتی...بزنمت؟ به خاطره تو منم از کار بیکار شدم!!!
خاله زد رو دستش
-کاوه...
-مامان جان راست میگم دیگه اقا رفته زن گرفته بیکارشده من چی؟
محمدطاها-اخه بیشور والله اون زنم هنوز نگرفتم.
خاله چادرشو صاف کردو گفت
-پسرم درست نیستا اینجوری باهمین!!!
سرمو انداختم پایین...
محمدطاها -خاله جان تو فکرشم...کاری باری ندارین؟
کاوه-تو واسه ما کاری نداشته باش ما پیشکش.
چشم غره محمدطاها باعث شد تا ساکت شه...
خداحافظی کردیمو محمد طاها تو خونه لباسای داخله ساکمو گفته بود بچینم تو چمدونش تا یکیشه راحت تر باشیم.
همون چمدونم محمدطاها میکشیدو منم کوله پشتیم رو دوشم بود و کنارش حرکت میکردم!!!
-محمدطاها حالا بدونه شناسنامت نمیتونیم عقد کنیم؟
romangram.com | @romangram_com