#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_238


سمت در سالن بزرگ رفتم. در رو باز کردم و دانیال رو توی اون کت و شلوار مشکی رنگ و خوش دوخت دیدم.

خوشتیپ بود ولی من به تمام معنا ازش بدم می اومد.

-چیه؟

کمی نگاهم کرد و مهربون گفت: چه لباس عروس بهت میاد!

چینی به بینیم دادم و عصبی گفتم: برم یا کارت رو می گی؟

جعبه ای که دستش بود رو به سمتم گرفت.

-کفش برات گرفتم، سایز خودته.

جعبه رو از دستش بیرون کشیدم و خواستم دوباره وارد آرایشگاه بشم که با شنیدن اسمم توسط صدای آشنا و

دلنشینی ایستادم و چشم هام رو روی هم گذاشتم.

-خدایا توهم زدم یعنی؟

دوباره همون صدای آشنا اسمم رو به فارسی صدا زد. با ذوق و هول به سمت صدا برگشتم.

-راهولم...



راهول دستش رو روی قلبش گذاشت.

romangram.com | @romangram_com