#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_228
روی پاهای بابا افتادم.
-بابا جونم... بابا لطفا...
عقب رفت.
-احمق چیکار می کنی؟
سری از روی تأسف تکون داد و گفت: واقعا که زده به سرت، تو دیونه شدی!
بعد بدونه توجه به حال بدم از اتاق خارج شد.
همون جا روی پارکت های سفت و سرد، توی خودم مچاله شدم. قلبم درد می کرد؛ توی بهت و شک بودم حتی دیگه
اشکمم نمی اومد. فقط بی حال و سرد به یه نقطه خیره شدم و به آینده ی نامعلوم و بدون راهول فکر می کردم.
مطمئن بودم که دووم نمیارم و تا فردا می میرم.
-خدایا لطفا اگه قرار نیست برای راهول باشم پس من رو ببر پیش خودت، نمی خوام برای کس دیگه ای باشم خدا...
#پارت_پنجاهوهفت
#راهول
نگاهم روی ساعت نشست؛ عقربه ها ساعت یک شب رو نشون می داد. نگاهم سر خورد روی گوشی موبایلم، چقدر
romangram.com | @romangram_com