#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_214

-این کار رو با من نکنید لطفا...

مامان اومد و کنارم نشست، سرم رو توی بغلش گرفت و مثل من گریه کرد؛ نوازشم کرد، دلداریم داد، حرف زد ولی...

ولی من اروم نمی شدم... قلبم درد می کرد... حالم خوب نبود؛ انگار چیزی ته دلم می گفت که این وضع همین طور

می مونه و درست نمی شه.

اون قدر گریه کردم که نمی دونم چطور توی بغل مامان خوابم برده بود.

#پارت_پنجاهوسه


ماشین رو جلوی در هتل نگه داشتم؛ راهول با دیدن ماشین پا تند کرد و به سمتم اومد. سوار ماشین شد و با عشق و

ذوق خاصی نگاهم کرد.



-سلام آروم جونم.

لبخندی به اون همه مهربونی زدم.

-سلام عزیزم، خوبی؟ هتل چطور بود؟ تونستی استراحت کنی؟

نزدیک اومد و گونه ام رو بوسید.

-عالی بود.

romangram.com | @romangram_com