#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_212
با حرص گفتم: از دست شما دارم دیونه می شم... این چه کاریه؟ خواستگاری؟ من همون روز به تو جواب دادم، من تو
رو نمی خوام دانیال... بفهم.
بلند شد و با قدم های آروم به سمتم اومد؛ روی تخت کنارم نشست.
-من می خوامت... به هر قیمتی که شده... خودتم می دونی که پدرت همراه و در جبهه ی منه، عمرا هم بذاره برای
اون پسر هندی باشی؛ پس... با من... راه بیا پریا.
از جاش بلند شد.
-بریم بگیم به تفاهم رسیدیم؟
از جام بلند شدم و رو به روش ایستادم. قد بلندش باعث شد که سرم رو بلند کنم و به صورت اخموش نگاه کنم.
-من عاشق راهولم... لطفا دانیال... ازت خواهش می کنم، تو عقب بکش؛ بابا رو نمی تونم راضی کنم ولی تو... لطفا تو
بی خیال شو.
پوزخندی زد.
-عمرا.
از کنارم رد شد و از اتاق خارج شد. مات به در اتاق نگاه کردم.
-چقدر بی رحم...
romangram.com | @romangram_com