#عشق_و_تقدیر_پارت_94

-اون پوتین هات که آبی پررنگه هم بپوش و بیا بریم.

یه نگاهی توی آیینه به خودش کرد و گفت:

-ممنون رها ...

والریا هم پرید بیرون و گفت:

-منم اومدم بریم رها؟

خندم گرفت... ببین چطوری با کسایی که به خونشون تشنه بودم خوب شدم... چه راحت...وقتی پیتر هم اومد ماشین مامانو برداشت و گفت که یه جایی کار داره و خودش میاد. بعد از اینکه مطمئن شدم بلده و گم نمیشه رفتیم توی ماشین و راه افتادیم. قبل از اینکه بریم پیست من رفتم توی سوئیتی که بابا برام تو شمشمک خریده بود . لباسای اسکیمو که یه شلوار سفید با راه راه های رنگی رنگی و یه کاپشن شرابی رنگ بود که سر آستیناش سفید بود رو پوشیدم و دستکشای با مزه ی سفیدمو که انگشتامو نمیپوشوند و مد شده بود و توپ توپ های سفید بهش آویزون بود رو دستم کردم و کلاه و شالمو در آوردم و به جاش یه کلاه زرد که دو تا منگوله اش از دو طرف صورتم آویزون میشد رو سرم کردم. و عینک اسکیمو زدم روی سرم و بعد از اینکه کوله ی ست با شلوارمو با چوب اسکی هامو برداشتم دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم به طرف پیست. من و گلوریا و والریا به همراه سپهر و شروین و سپهر و رامین و چندتا دیگه از پسرا رفتیم برای اسکی ... بقیه هم نشسته بودن و مشغول بگو و بخند بودن. یک ساعتی رو مشغول اسکی بودیم ولی بعدش ما هم رفتیم و نشستیم. دیگه هوا داشت تاریک میشد که با موافقت بقیه کم کم آماده ی رفتن شدیم. دوباره سر راه ما رفتیم سوئیت و لباسامونو رو عوض کردیم و بعدشم رفتیم خونه. گلوریا بهم گفت که شروین میخواسته باهاش دوست بشه منم گفتم که اگه دوستش نداری بیخیالش شو آدم جالبی نیست... گلوریا هم خندید و گفت :

-نه بابا با یه نگاه دوستش داشته باشم؟!

برام عجیب بود که انقدر با گلوریا و والریا خوب شده بودم. البته نه به خوبی سلنا و هستی...

*****

اون شب که اصلا خوابم نبرد. صبح هم 2 ساعت تو وان داشتم فکر میکردم! بالاخره از حمام اومدم بیرون و آماده شدم.دلم روشن بود. سلنا هم که بدتر از من استرس داشت! یه هفته بیشتر به عید نمونده بود. با مامان و بابا از خونه خارج شدیم و همه با ماشین من رفتیم. بعد از یک ساعت که توش پر از استرس و تشویش بود بابا رفت تا جواب رو بگیره... رامین خیلی نگران بود. لبخند گرمی بهش زدم ولی حال خودم بدتر از اون بود. چند دقیقه بعد بابا اومد. هیچی نگفت فقط با چشمایی اشک آلود به رامین خیره شد. هیچی نمیگفت. اعصابم خورد شد و با عصبانیت گفتم:

-أأأأأه بده به من ببینم... .

برگه رو از دستش کشیدم و ...وای نه... خدایا....باورم نمیشه...یعنی...یعنی رامین....برادرمن...بوده و من نمیدونستم؟؟؟ با درموندگی به رامین نگاه کردم ... اونم با نگرانی زل زده بود به من و منتظر بود... یهو با خنده پریدم بغلش و گفتم:

-واااای تو داداش منی رامین ..... خدایا مرررررسیییی !!!


romangram.com | @romangram_com