#عشق_و_تقدیر_پارت_82

من: اول باید معذرت خواهی کنی بعدش هرجا دوست داشتی برو...راه باز جاده دراز...

سپهر ابرویی بالا انداخت و گفت:

-بابت چی؟! (إإإإإ ... پسره ی پررو تازه میگه بابت چی!!! شیطونه میگه خر خرشو جر بدمااااااا!!!!!!)

من: خییییلیییییی پررویییی ... یعنی به همین زودی حرفای دیروزتو یادت رفت؟!

سپهر: آهاااااا ... اونو میگی؟!... ولی اون از نظر من نیازی به معذرت خواهی نداره...

خداییش خیلی خودمو کنترل کردم که جفت پا نرفتم تو شکمشاااااا!!

من: ولی از نظر من لازم داره زود،تند،سریع ... من منتظرم.

سپهر : باشه قبول...

دستاشو به هم قلاب کرد و به حالت التماس جلوی صورتش گرفت و نفسشو فوت کرد و ادامه داد:

-عذر ، پوزش ، معذرت... حالا راضی شدی؟

و زل زد بهم. منم زل زدم تو چشمای مشکیش... فاصلمون دو تا پله بود ولی به لطف قد بلند سپهر صورتامون دقیقا رو به روی هم قرار داشت. نمیدونم چقد به هم خیره بودیم که سپهر آروم سرش رو انداخت پایین و گفت:

-رها خواهشا دیگه هیچوقت...هیچوقت به هیچ کس اینطوری نگاه نکن...

و دستمو کنار زد و رفت داخل ... منم سریع خودمو جمع و جور کردم و رفتم داخل... بعد از شام دور هم نشسته بودیم که عمو محمد ، شوهر خاله دریا و بابای فرهاد و فرشی صدام کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com