#عشق_و_تقدیر_پارت_173
من:باشه شب به خیر...
دو قدم رفتم ولی دوباره برگشتم و جلوش وایستادم و گفتم :
-ببخشید که خیس شدی...
سپهر لپمو کشید و گفت:
-بدو برو بخواب...کچل مو فرفری!!!
دویدم به طرف اتاقم و با یه لبخند روی لبم به خواب رفتم...
صبح ساعت حدودای 9 بود که از خواب بیدار شدم. همه طبقه ی پایین نشسته بودن و داشتن باهم حرف میزدن. یکمی صبحونه خوردم و بعدش کنار هستی نشستم . یه 10 دقیقه ای همین جوری گذشت دیدم نخیر اینا ول کن نیستن... هرکی داشت با یکی حرف میزد. خسته شدم. بلند شدم و دست هستی رو گرفتم و گفتم :
-ای بابا از شماها این وراجی ها بعیده بلند شید بریم بیرون.
سپهر و حامد و سوگل و فرشید وفرهاد و هستی به دنبال این حرفم بلند شدن و زدیم بیرون. سپهر گفت:
-بچه ها این دور و اطراف یه جای توپ هست... پایه اید بریم؟
همه موافقتمون رو اعلام کردیم و به پیشنهاد من پیاده رفتیم . بعد از یک ربع که با شوخی و خنده گذروندیم سپهر گفت:
-خب...اینجاست...
از چیزی که جلوم میدیدم حیرت کرده بودم...یه چیزی تو مایه های بهشت بود. یه باغ بود روی زمینش پر بود از برگ های نارنجی و زرد و قرمز و قهوه ای. و درختای خشک و برهنه ای داشت. یه منظره ی فوق العاده بود. یکم اون طرف تر هم یه چشمه ی کوچولو که بیشتر به برکه شباهت داشت بود... الان که پاییزه اینجا انقدر خوشگله دیگه وای به حال بهار و تابستون. با حیرت و هیجان گفتم :
romangram.com | @romangram_com