#عشق_و_تقدیر_پارت_165

-ای بابا یه جوری حرف بزنید ما هم بفهمیم...

من : خاک بر سرت... چقد بهت گفتم بلند شو بیا کلاس خودم بهت یاد میدم نیومدی حالام خفه شو و بشین سرجات...

هستی : قانع شدم...اقا من شرمنده ام...

سپهر خندید و گفت :

-بسه دیگه مثه این هوو ها با هم دعوا میکنن...

من : تو که دیگه اصلا حرف نزن که خیلی از دستت عصبانی م تو این یه هفته یه زنگم نزدی ببینی من مرده ام یا زنده؟؟

یهو دست منو گرفت و کشید که افتادم توی بغلش... بعدشم ادامه داد:

-تو که کچل مو فرفری خودمی... آجی جون...

هلش دادم و گفتم :

-مرض برو گمشو... بچه خر میکنی؟؟

-نه به جون تو...

من:جون عمه ات...!!!

هستی : بگو جون دختر عمه ت!!!!(عسل دختر عمه ی سپهر بود که خیلی خودشو میچسبوند به سپهر و ما هم ازش خیلی خیلی بدمون میومد...)


romangram.com | @romangram_com