#عشق_و_تقدیر_پارت_163

-ولی خانوادت خیلی نگرانت بودناااا... (یهو نیشش شل شد و گفت) مخصوصا برادرت...!!!

من : خانوم خانواده م هستناااا...توقع دارین تو این شرایط من بیان الان براتون عربی برقصن؟؟؟!!!

خدا بگم چیکارت نکنه رها...رو به موتی ولی بازم دست از این بلبل زبونیات بر نمیداری...! خلاصه ... پرستار قصه ی ما بعد از تزریق یه مسکن به من گورشو گم کرد...(تو رو خدا ببخشید... این رها ادب نداره!!!)کم کم پلکام روی هم افتادن و منو به خوابی عمق دعوت کردن...

یک هفته ای بود که از بیماریتان مرخص شده بودم. توی این یه هفته به خاطر اون ویروس کثافت تو خونه مونده بودم و سپهر رو هم ندیده بودم!!!!! روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم بی هدف به در و دیوار اتاقم نگاه میکردم... به این فکر میکردم که رنگ اتاقم دلم رو زده و باید عوض کنم... آهان گرفتم چه رنگی کنم...سفید و عسلی... دیوارا رو سفید میکنم و روشون میگم برام طرح نت های موسیقی رو بزنن... دو،ر،می،فا،... وای خدا چقد دلم هوای پیانو زدن کرده... توی همین فکرا بودم که یهو یکی درو مثل این موجی ها باز کرد و من تقریبا چسبیدم به سقف!!! هستی بود... انقدر از دیدنش خوشحال شده بودم که خدا میدونه... اومد تو و بغلم کرد و گفت :

-سلاااااااااااااممم...وای رها...دلم برات تنگولیده بود...

به زور از خودم جداش کردم و گفتم :

-إإإإإإ...کثافت نکن الان تو از من میگیری فرهاد از تو میگیره و به همین ترتیب کل خاندانمون مریض میشن...

-خفه شو...الان که دیگه اون ویروسه فسیل شده...!!

من : وای هستی خوبی...کپک زدم بابا تو این اتاق...

یهو یه صدای خنده ی بلند اومد و پشتش سپهر وارد اتاقم شد و گفت :

-نه نترس تو هیچ وقت کپک نمیزنی...

من که همینجوری مونده بودم... یه جورایی باورم نمیشد این یارو سپهره!!! نه این که تغیر کرده باشه هااااااا... چون چند وقت ندیده بودمش حالا تو شوک بودم... لبخندی زد و گفت :

-کچل مو فرفری من چطوره؟؟


romangram.com | @romangram_com