#عشق_و_تقدیر_پارت_161
-منم همینطور عزیز دلم... حالا هم برو.. فرهاد منتظرته... خداحافظ غزیزم....
-خداحافظ....
با هزار بدبختی و جون کندن نگاهمو از هستی گرفتم و درحالی که بغض گلوم داشت خفه م میکرد رفتم و نشستم داخل ماشینمو سرم رو گذاشتم روی فرمون... چند تا نفس عمیق کشیدم و با تلاش و کوشش فراوان موفق شدم که از ریزش اشک هام جلوگیری کنم!! (آهاااااا....حالا شدی همون رهای توووووپ خودم!!) آره دیگه... یکم که بهتر شدم متوجه شدم که سپهر نیست... وا!!؟ پس کجا رفت؟ یه زنگ زدم به گوشیش و گفتم :
الو؟
-جانم رهایی؟
-سپهر کجایی؟
-علیک سلام...مرسی من خوبم تو چطوری ؟
-إی بد نیستم...خب نگفتی...کجایی؟!!
-خیلی پرویی رها.... الان نزدیک خونمونم...برای چی؟ چیزی شده؟
-نه آخه دیدم نیستی گفتم لابد ماشینم نداری شاید یه دزدی چیزی یه پاره آجر خورده تو سرش و اومده تو رو دزدیده و یه جماعتی رو راحت کرده!!!
-مرررررسی....
-زن خررررسی!!
-برو خونتون بچه جون با من کل کل نکنااااا....
romangram.com | @romangram_com