#عشق_و_تقدیر_پارت_157
همون موقع یه آهنگ خیلی تووووپ گذاشتن و همه ریختن وسط... سپهر هم به جای جواب دادن منو با خودش کشوند وسط پیست رقص و همونطوری گفت :
بیا استاد ... انقدر حرص نخور بیا ...
و شروع کردیم به رقصیدن... رفتم کنار که یه کمی استراحت کنم که بابا صدام زد و گفت :
-رها... بیا.
رفتم جلوتر و گفتم :
-بله ؟
یه گیلاس که توی دستش بود و مشروب توش بود رو گرفت بالا و گفت :
-نمیایی؟
گفتم :
-چرا الان منم میام...
رفتم و به سوگندم گفتم وبا هم برگشتیم پیش بابا اینا (تو رو خدا میبینید بابای مارو؟؟ باباهای مردم دختراشونو منع میکنن از این چیزا بابای ما دعوتمون میکنه!!!!) .... یه ذره بیشتر نخوردم... همین جوری نخورده جو گیر بودم وای به حال اینکه بخورم.... بعدشم رفتم وسط و این بار دست هستی رو هم گرفتم و اونم اوردم وسط و دوباره همه ریختن دورش و دوباره رقصیدن...
دیگه مجلس داشت تموم میشد که رفتم و نشستم تو ماشینم. داشتم استارت میزدم که یهو یکی درو باز کرد و پرید تو ماشین و درو بست! یه خورده دقت کردم دیدم ای بابا این که سپهر خودمونه!!!! خلاصه گفتم:
-علیک سلام... بفرما تو تورو خدا... دم در بده...
romangram.com | @romangram_com