#عشق_و_تقدیر_پارت_135

-سپهر آخه مگه آزار داری که اذیتش میکنی میندازیش به جون من؟ سوگل جان...عزیزم بیا درباره ی یه چیز دیگه صحبت کنیم..هان؟ ببین رفتم دعواش کردم الانم به باباش میگم...

همه خندیدیم و من گفتم:

-فرشید تو زن گرفتی ولی هنوزم آدم نشدی نه؟

آهی کشید و گفت:

-هییییی....رها خانوم ... إی کاش میشد آدم بشم...اگه بدونی چقد دلم میخواد آدم بشم... ولی حیف که فرشته ها آدم نمیشن...

من و سپهر هم زمان گفتیم:

-خفه شوووو!!!

چشمکی به سپهر زدم و رفتم دست سوگند و هستی و سلنا و سوگل رو گرفتم و رفتیم توی اتاقم(من موندم رها چه جوری با دو تا دست، دست این همه آدم رو گرفته!!!).... کشون کشون بردمشون تو اتاق پرو و در کمد بزرگی که مخصوص لباسای مجلسیم بود رو باز کردم و گفتم:

-شما ها که طز تولد یهویی رو میدید حالام بگید من چی بپوشم... سوگل گفت:

-واااااااای رها خیلی خری...این همه لباس داری بعد تازه میگی چی بپوشم؟

سوگند چشمکی زد و شیطون گفت:

-بپر اون لباس عربیتو بپوش بیا بریم پایین... سِ...

سریع رفتم تو حرفش و با اشاره به سوگل فهموندم که خفه شه... و گفتم:


romangram.com | @romangram_com