#عشق_و_تقدیر_پارت_133

چند لحظه منو مثل بُز نگاه کردن و بعدش....مثل بمب ترکیدن از خنده...صدای زنگ بین خنده ی بچه ها گم شد.... شایان اومد سمتم و گفت:

-مرسی خانوم رها...عالی بود.

منم خندیدم و گفتم:

-جات خالی پسر خالم اینو خیلی باحال میگه...

خلاصه بعد از خداحافظی از بچه ها رفتم توی ماشینم...

*****

وقتی وارد خونه شدم دیدم همه چراغا خاموشن... وا... یعنی کجا رفتن؟ بدون خبر دادن به من؟ بدون من؟ وای نکنه چیزی شده باشه؟ همین که کلید برق رو زدم یه چیزی مثل بمب گفت:

-بوووووووووووووووم!!!!!!

از ترس یه جیغ فرا بنفش کشیدم که تو تاریخ ثبت شد!! احساس کردم قلبم افتاده تو پاچه ام!!!! ولی وقتی چهره ی خندون سپهر و هستی و فرهاد و فرشید و سوگل و رامین و سلنا و کل دوستام مواجه شدم گل از گلم شکفت!! و با تولد مبارکایی که میخوندن فهمیدم که تولدمه و خودم خبر نداشتم. ولی یه لحظه عصبانی شدم و گفتم:

-چرا شوخی شهرستانی میکنید؟ قلبم وایساد...

و بعدش خندیدم...!! منم خل شدم رفت!! ولی خداییش تا مرز سکته رفتم و برگشتم.!! إی وایییییی...چرا اینا به من نگفتن میخوان برام تولد بگیرن؟ حالا من چی بپوشم؟؟؟؟ کل خاندانمونم خونمون بودن...!!!

با همه سلام و احوالپرسی کردم و گفتم:

-خب ...حالا این تولد توووووپ رو کی زحمتشو کشیده؟


romangram.com | @romangram_com