#عشق_و_تقدیر_پارت_109
سپهر: خواهش میکنم فینگیلی... کاری نکردم.. حالام راحت بخواب و به هیچی فکر نکن.
و چراغ اتاق رو خواموش کرد و رفت... کی میگه مهندسا قسمت عاطفی مغزشون ایراد داره؟! لبخندی زدم و با یه دنیا آرامش خوابیدم. صبح خیلی زود از خونه رفتم بیرون. این سالهایی که خودم کار میکردم یه حساب بانکی داشتم که پولایی که میگرفتمو به اون واریز میکردم. الانم خیلی خیلی بیشتر از نیازم توش پول بود. الانم فقط یه خونه ی نقلی میخواستم. نمیدونستم باید چیکار کنم. تصمیم گرفتم از سپهر کمک بگیرم. بهش زنگ زدم . بعد از دو تا بوق جواب داد:
-جانم؟
من: الو سلام...
سپهر: به به سلام... رها خانوم گل... خوبی؟
من: آره مرسی ... کجایی؟
سپهر: مرسی منم خوبم... شرکتم.!!
خندیدم و گفتم:
-وقت داری بیام پیشت؟
سپهر: بله مگه میشه آدم واسه رهایی وقت نداشته باشه؟
خندیدم و گفتم:
-بسه دیگه چایی شیرین... من تا 5 دقیقه ی دیگه اونجام....
وقتی رسیدم جلوی در قهوه ای شرکت باورم نمیشد اینجا شرکت سپهر باشه... اولین بار بود میومدم اینجا. رفتم داخل و جلوی میز منشی که یه دختر با موهای بلوند و یه عالمه آرایش بود ایستادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com