#عشق_چیز_دیگریست__پارت_93

- قرار بر این میشه که پنجشنبه یه مهمونی با حضور بخصوص بزرگای فامیل برای نشون کردنه رها از طرف خانواده یزدان برگزار بشه. رها و یزدان هفته ای پر از استرس و کار و نوعی دلخوری طی میکنن. روزهایی که رها حتی یکبار هم یزدان رو نمبینه اما هر شب یزدان باهش تماس میگرفت و خسته نباشیدی مهمونش میکرد و خوابی آروم رو براش میخواست. گاهی که شیفت داشت و خستگی به اوج خودش میرسید این یزدان بود که از همکارای رها خواهش میکرد تا اون رو صدا کنن و فنجانی قهوۀ آماده مهمان یزدان میشد بدون حضور خود یزدان. و رها هر بار به نوعی این محبت یزدان رو بی اهمیت جلوه میداد که البته همیشه هم از اینکار پشیمون میشد. چراکه یزدان همیشه انقدر در نظر تمام همکارا خوب و بالا و با شخصیت بود که همه این کارش رو هم نوعی محبت بی حد و حصر برای رها بدونن. و هر بار این رها بود که مورد مواخذا دوستانش قرار میگرفت به خاطر رفتارهایی که در قبال اینهمه محبت یزدان از خودش نشون میداد. بارها عسل به رها گوشزد کرد که رها بجای اینکه اینجا بشینی نسکافه ای که برات درست کرده رو بخوری و زیر لب طلبکاری کنی بلند شو برو بالا پیشش ازش تشکر کن. ازش بخواه بیاد با هم نوشیدنیتون رو بخورین. یزدان وظیفه ای برای اینهمه محبت و توجه به آدمی مثل تو نداره پس انقدر منوقع نباش. اما رها اون روزها به کل کر و کور شده بود. هر شب در جواب زنگای یزدان چندین بار تلفن رو قطع میکرد و در آخر هم که بر میداشت مثل تلبکارها به انتظار شب بخیر گفتن یزدان میماند و بعد تلفن رو قطع میکرد. رها راهی رو شروع کرده بود که فکر میکرد خیلی سریع جواب خواهد داد و به طور قطع زودتر از اونچه که باید یزدان طلاقش میده و بعد از اون میتونه با دخترش و یاد یاشا زندگیش رو ادامه بده. انقدر روزهای قشنگی از اون زمان ساخته بود که به کل این لحظه رو فراموش کرده بود. این لحظه ای که یزدان هم جزئی از اون بود. یزدانی که اگر یک لحظه درست بهش فکر میکرد میدید که اصلی ترین مهره در این بازیه. مهره ای که اگر بخواد میتونه در یک چشم به هم زدن رها رو کیش و مات کنه.

هر چی بود اون یک هفته هم سپری شد و روز پنجشنبه از راه رسید. رها با گیجی بدی از خواب بیدار و یکراست به خمام رفت. هیچکس هیچ توجهی به او اینهمه دردی که در وجودش بود توجهی نداشت. همه انگار فراموش کرده بودن که میتونست امروز روزی باشه که یاشا به همه معرفی میشد. آرام آرام اشک میریخت و به مرگ آرزوهاش فکر میکرد. مرگی که هیچکس جز خودش اشکی براش نمیریخت. بعد از ساعتی بیرون و روی تخت مچاله شد. دلش میخواست دنیا همون لحظه برای همیشه متوقف بشه اما انگار دنیا هم با او لج کرده بود. تو همین افکار بود که در باز و زهرا وارد اتاق شد

- وای رها جان عزیزم شما که هنوز پا نشدین. زود باشین. مامانتون اگه بیان شما رو اینجوری ببینن حسابس عصبانی میشن. زودتر لباس بپوشین بیاین یه چیزی بخورین که ساعت 12 وقت آرایشگاه دارین. تو رو خدا یه امروز رو جنجال را نندازین و پاشین بیاین سریع.

- برو زهرا منم میام الان.

- بعد از چهار ساعت دق دادنه رها بالاخره آرایشگر دست از سرش بر میداره و به سمت خونه میرن. رها روی صندلی اتاق میشینه و خیره به صورتش نگاه میکنه. همیشه تو رویاهاش این زیبایی برا یاشا بود. و حالا .... نمیخواست بهش فکر کنه. چون هرچی بیشتر فکر میکرد بدتر بود تحملش. از جلوی میز بلند و در کمدش رو باز و شروع به بررسی لباس هاش کرد. اما دستش به هیچ لباسی نمیرفت. بیشتر لباسهای رسمیش مال سالها پیش و زمانیکه یاشا حضور داشت بود. هر لباسی یاداور یه خاطره بود. خاطراتی که هر کار میکرد نمیتونست پس بزنه.

- (رها کاش لااقل یه لباس میرفتی میخریدی. امان از تو و لجبازیهات. مامان خودشو کشت که بری خرید اما تو چیکار کردی؟ یه جنجال دیگه راه انداختی که مگه چه خبره. هه خبر از این مهمتر میخواستی؟ آره تو راس میگی چه خبری مهمتر از روز بدبختیم اونم با دستای خودم؟ هان؟ تو هم که بدت نیومد. رها تو جالیت نمیشه. بعدن میفهمی چه جواهری نصیبت شده. هه جواهر؟ خرمهره هم نیست. ببین رها اصلا بیخیال بحث و جدل. برو فعلا یه لباس پیدا کن برا شب.)

- رها مامان بیا ببین یزدان برات یه بسته فرستاده. بیا ...(و همزمان در اتاق رو باز و داخل میشه. داخل بسته یه لباس شب و یه نامه هست. ): خوش باهالت با همچین شوهری. به خدا یه جواهره. من بودم با این اخلاقای این چند وقته تو نگاتم نمیکردم چه برسه به اینکه اینهمه بخوام بهت فکر بدم.(و جعبه رو روی تخت میگذاره و از در بیرون میره)

- لباس یه پیرانه کرم رنگه راسته با یقه ملوانی کشیده که یقه تماما با سنگ دوزیهای طلایی به زیبایی آراسته شده و چاکی روی پایین لباس که از دو وجب بالای زانو با دو نوار پهن در دو طرف پا شروع میشه که دقیقا همون سنگدوزی بالای لباس رو داره. رها لباس رو بهتن میکنه و با دیدن خودش در آینه لحظه ای مات میمونه. زیبایی لباس فوق العاده ست. انقدر که در باور رها نمیگنجه. از اینهمه سلیقه یزدان در تعجب مونده. هیچوقت فکر نمیکرد یزدان چنین سلیقه ای داشته باشه. و از اون مهمتر القدر اندازه های رها رو بتونه دقیق حدس بزنه. با شوقی کودکانه که همیشه وقتی از چیزی خوشش میومد و غافلگیر میشد وجودش رو در بر میگرفت دوباره سرش رو به سمت جعبه برگردوند تا ناۀ یزدان رو باز کنه.

- "رها جان سلام. عزیزم این اولین نامه و همهمتر از اون اولین هدیه من به تو تمام زندگی من از این لحظه به بعده. امیدوارم سلیقم قابل قبول بوده باشه برات. تو به چشم من هر جوری هم که لباس بپوشی زیبایی، پس جسارتم رو در مورد خریدنه لباس ببخش اما دلم میخواست امشب تو این شروع زندگیمون لباسی رو میپوشیدی که خودم برات گرفته باشم. اما چون تو تمایلی به دیدنم نداشتی و میدونستم نخواهی پذیرفت تا با هم برای خریدش بریم خودم به تنهایی برات تهیه کردم و البته مامان هم در دادنه اندازه ها بهم کمک بزرگی بود. از همین لحظه دارم تو رو تو این لباس تصور میکنم و بی تابانه منتظرم تا ببینمت. مبارکت باشه رها جان."

- رها با تمام وجود از رفتاری که با یزدان کرده بود شرمنده بود. واقعل یزدان آدمه خاصی بود. با اونهمه کم تحملی های رها چنین جوابی واقعا خیلی از سرش زیادی بود. اون یکی رها از درون فریاد میزد که رها کمترین کاری که میتونی بکنی اینه که بهش زنگ بزنی و یه تشکر خشک و خالی ازش بکنی. اما این یکی رها مدام دنبال توجیه و بی محلی بود. وظیفشه. همچین کاری نکرده که حالا منتظر تشکر باشه. زنشم. باید میخرید. اصلا مگه من ازش خواسته بودم. نمیخرید. اینهمه لباس ریخته تو کمدم. برو بابا. آره تو که راست میگی. رها خجالت بکش. این ادب و احترامه. باید ازش تشکر کنی. اگه اینکار رو نکنی فقط خودت رو کوچیک کردی و اون و عملش رو بزرگتر. حالا خود دانی.

انگار ضربه کاری بود چراکه رها سریع به سمت تلفن خیز برداشت و شماره یزدان رو گرفت

- (با سردی): سلام یزدان.

romangram.com | @romangram_com