#عشق_چیز_دیگریست__پارت_91
- ( یزدان هم آروم کنار گوش رها): عزیزم صبر چیزه خیلی خوبیه و من هم صبر عیوب رو دارم پس لبخند بزن.
- اون شب یزدان تا صبح بیدار بود. اون شب با تمام اداها و جنجال های رها بهترین شب زندگی او بود. شبی که خوشبختی رو درست با فاصله یک قدم از خودش میدید. شاید اگر رها انقدر لجاجت نمیکرد الان خوشبختی توی دستش بود حتی. اما یزدان میدونست این تازه شروع تمام جنگها و کشمکش هاست و برای خودش صبری از خدا تمنا میکرد که بتونه هم به خودش و زندگیش و هم به رها کمک کنه تا یه تخت جمشید بنا کنند با پایه هایی استوار به استواری تخت جمشید. و با این امید و لبخندی بر لب اولین قدم رو برای شروع برداشت:
- (صدای زنگ تلفن): (اه باز این. حالا هر روز میخواد زنگ بزنه تا رو اعصاب من را بره. و با عصبانیت گوشی رو قطع میکنه. دوباره صدای تلفن و این کار دقیقا شش بار دیگه تکرار میشه تا بالاخره رها رو از رو میبره و با عصبانیت): بله؟ چیه سی ملیون بار زنگ زدی؟ کارتو بگو.
- (یزدان انگار اصلا از لحظه ای که گوشی رو برداشته رها حتی یک کلام هم حرف نزده باشه با محبت و صمیمیت و آرامش تمام و در عین حال به صورت تیر بار جوری که رها فرصت زدنه هیچ حرفی رو پیدا نکنه): سلام عزیزم. شبت به خیر. زنگ زدم بابت امشب ازت تشکر کنم. راستش حتی وقت نشد بهت بگم که چقدر زیبا و متین شده بودی امشب. رها جان دلم میخواد همیشه همینجور ببینمت. میدونم خسته ای پس وقتت رو نمیگیرم و برات شب خوشی رو آرزو میکنم. خوب و آروم بخوابی رهای من. (و با همون سرعت و قبل از اینکه رها مجالی برای پاسخ پیدا کنه گوشی رو قطع میکنه.)
- یزدان با این کار سعی میکنه تا اولا زشتی رفتار رها رو بهش بفهمونه و دوما کم کم اون رو عادت بده در توجه در حرف زدنش. یزدان تصمیم گرفته از این لحظه به بعد هر زمان که رفتاری از این دست از رها بخواد سر بزنه فرصت زدنه هیچ حرفی رو به اون نده تا یاد بگیره که اگر میخواد با یزدان بتونه حرفی بزنه و جوابی بهش بده باید درست رفتار کنه. اما رها که از درون آتیش گرفته در صدد جبران بر میاد و بدون فکر تصمیم میگیره گوشی رو برداره و یزدان رو بگیره. تو ذهنش توهین ها و فریادهای زیادی رو تو همون چند ثانیه جمع کرده بود. اما با تلفن خاموشه یزدان مواجه میشه و این آنش خشمش رو دو چندان میکنه. و این بهانه ای برای شروع دوباره رفتارهای غلطش میشه.
- رها اون شب تا صبح بیدار میمونه و به عکس یزدان که خوابی آروم و شبی آرام تر از هر شب رو گذرونده بوده، شبی طوفانی رو میگذرونه و تا صبح برای یزدان نقشه میکشه.
- صبح از لحظه ای که وارد بیمارستان میشه چشمش به دنبال یافتن یزدان و شروع جنگه. اما تا ظهر این فرصت بهش دست نمیده. ظهر یزدان رو میبینه با صورتی خندان که به سمتش میاد
- سلام رها خانوم. احوال شما؟
- (با عصبانیت):حالا تلفنت رو خاموش میکنه برا من؟ (اخماش رو تو هم میکنه و روشو بر میگردونه)
- رها خانوم حالتون رو پرسیدم ها. انشالا خوب هستید؟ دیشب راحت خوابیدید؟ میدونم از این عصبانی هستی که روز جمعه اونم درست روزه بعد از مهمترین روز زندگیت مجبور شدی صبح علی الطلوع بیای سر کار اما خوب عوضش منم اینجام. دلت یه کم باز میشه عزیزم.(یه لبخند): خوب نگفتی بالاخره حال و احوال چطوره رها خانوم؟
- وای یزدان ولش کن بابا. مگه نمیبینی از از صبح که اومده با خودشم درگیری داره. بیا بریم یه قهوه بخوریم با هم(یه خنده سخاوتمندانه با نمایش تمام دندوناش)
- اتفاقا مرجان جون من از همیشه حالم بهتره و هیچ درگیری ای هم ندارم. مخصوصا با شب بسیار عالی ای که دیشب داشتم. عزیزم کم کم خودت رو آمادۀ یه عروسی باید بکنی. (یه لبخند عمیق به مرجان و رو به یزدان): مرسی یزدان جان. شب خیلی خوبی داشتم و الان هم خیلی خوبم. بهتر از همیشه. مگه میشه شما جایی باشی و آدم خوب نباشه(با یه لبخند به یزدان که یزدان خوب میدونست چه معنی ای میده): با اجازه.(بر میگرده به سمت عقب): راستی یزدان جان برات نسکافه ریختم ها. زود بیا تا سرد نشده.
romangram.com | @romangram_com