#عشق_چیز_دیگریست__پارت_61
- (با عصبانیت): به تو چه اصلا یه مسکن بده میگم. همین الان.
- (با عصبانیت و صدای محکمی که رها رو سر جاش بنشونه): رها خستم کردی. امروز خیلی خستم کردی. پس بهتره ساکت شی و بشینی سر جات تا اعصابم آروم شه. نمیخوام صداتو بشنوم.
- کدوم گوری داری میبری منو؟ منو ببر خونم.... (بعد ناگهان انگار از چیزی یا کسی میخواد فرار کنه یا از روبرویی باهاش در هراسه): نه نه... خونه نه. ببر... ببر...
- داریم میریم شمال رها. ابنجوری بهتره. دریا آرومت میکنه. حالا چشاتو ببند و به چیزای خوب فکر کن تا هم دردت یادت بره هم خوابت ببره.
- (رها خوابیده. مثل کودکی جدا از مادر. هنوز نفس هاش سخته و سرد.)(رها بخواب. بخواب تا این درد رو کمتر حس کنی. بخواب رها.بخواب تا اینهمه غم، زشتی، بدی این دنیا رو نبینی. اینهمه بی وفابب ها رو نفهمی. بذا مهتاب شبت رو روشن کنه، بذا آسمون ستاره هاشو به پات بریزه که سهمت جز خوشی و بی دردی نباید باشه.)
- (جاده های پیچ در پیچ چالوس تو دل اون شب سرد، تو اون سکوت پر غم و آهنگی که داشت حرف دل یزدان رو برای رها میگفت. آهنگی که رها رو به یه خلسه فرو برده بود، سکوت شب رو می شکست و پیش می رفت به سوی فصلی دیگر از زندگی. فصلی پر فراز و نشیب با تمام خوشی ها و غم های ساخته دست آدمهاش)
" برای خواب معصومانه عشق.کمک کن بستری از گل بسازسم.
برای کوچ شب هنگام وحشت.کمک کن با تن هم گل بسازیم.
کمک کن سایه بونی از ترانه. برای خواب ابریشم بسازیم
کمک کن با کلام عاشقانه برای سقف شب مرحم بسازیم
romangram.com | @romangram_com