#عشق_چیز_دیگریست__پارت_142


- یزدان می ترسم. بذارم پایین. من میل ندارم. بذارم پایین.

- آ آ. میل ندارم نداریم. مطمئنم از صبح که من رفتم تا همین الان بس تو تخت بودی و هیچی نخوردی پس تا من نیومدم تو رو بخورم شامتو بخور.(و بشقاب رو جلوش میگذاره و با سر به سر گذاشتن و حرفهای متفرقه سرش رو گرم میکنه تا غذاشو بخوره. بعد شام رها بلند میشه تا میز رو جوع و ظرفها رو بشوره که یزدان مانعش میشه و او هم دوباره به تخت و ماتمش بر میگرده)

- یزدان در حالیکه ظرفها رو آروم آروم میشوره به فکر فرو میره. تمام حواسش رو به کار میندازه تا شاید علت ناراحتی رها رو پیدا کنه چراکه میدونه رها وقتی تو یه چیز تو ذهنیاتش یزدان رو مقصر بدونه یا قهر میکنه تا یزدان خودش بفهمه جریان چی بوده و بیاد از دلش دراره و یا اونو میریزه تو دلش و مثل الان روزها خودش رو و روحش رو عذاب میده. میدونست مشکل چیزه کوچیکی نیست. یا لااقل تو ذهن رها و برای رها خیلی بزرگه. کم کم زمان ها رو به یاد میاورد. شاید مشکل دقیقا از یک ماه پیش شروع شد. آره حالا که خوب فکر میکرد از همون موقع ها بود که رها کم کم هر روز بیشتر تو خودش فرو رفت و ساکت تر شد و گوشه گیری ها و این گریه هاش شروع شد....

- یزدان پس فردا عیده. فردا بریم تجریش پس فردام میدونه گل. باشه؟

- رها برای خوشحالی تو هر کاری میکنم.

...

- وای یزدان اونجارو. اااااااااااااا. تو چرا اینجوری میکنی بیا کنار من را برو. اه هی باید بر گردم عقب.

- یزدان در جواب تنها لبخندی مهمونش کرد و باز از پشت دستاشو محکم تر دور رها حلقه کرد. از این شلوغی متنفر بود. با هر تنه ای که به رها میخواست بخوره حلقه دستاش محکم تر و اخماش بیشتر تو هم میرفت. ولی رها انگار تو یه دنسای دیگه بود. چشماش آنچنان برقی میزد که هر بار که میخواست با اخم و تخم مجبورش کنه بر گردن دلش نمی اومد و باز به راهش ادامه میداد.

- سمنو. سمنو. سمنوی عمه لیلا. حراجش کردم. خانوم چقدر بدم؟

- یه ظرف کوچیک میخوام.

- خانوم خوشمزه ست ها. میخواین نیم کیلو بدم؟


romangram.com | @romangram_com