#عشق_چیز_دیگریست__پارت_139
- (حدود ساعت ده و نیم تلفنش زنگ میخوره.): بله؟
- سلام رها جان. یه چند دیقه وقت داری بیای اتاق من؟
- کار داری؟
- کار نداشتم که زنگ نمی زدم خانوم.
- وای یزدان سه ساعت نیست من ازت جدا شدما. خوب کارتو بذار وقته ناهار بگو.
- (با لحنی جدی): اگه عوض چونه زدن اومده بودی تا حالا کارم تمو م شده بد ها. بدو اومدی رها. کار دارم ها. بدو.
- رها با حرس به سمت آسانسور و طبقه یزدان میره. و همونجور با خودش غر عر میکنه: وای. حالا روزی ده دفه میخواد الکی منو بکشه بالا. اه. چیه این شوهر کردن آخه. بهشم بگی نه بر میخوره. و با اخم و تخم در میزنه و وارد اتاق میشه.
- به به رها خانومه بد اخلاق. احوال شما؟
- یزدان کارتو بگو میخوام برم بابا.
- کارم؟ آها. خوب کارم این بود که بیا بشین این شیر و لقمه رو بخور بعد میتونی بری به کارت برسی.
- (رها با حرص): مسخره. منو اینهمه راه کشوندی که بیام شیر بخورم؟ مگه من بچه دو ساله ام؟ گشنم باشه خوب خودم یه چیزی میخورم. اوف
- از هیکلت معلومه. یه پوست و استخون بیشتر نیستی. باید صبحانه تو درست بخوری. صبح گفتی زوده نمی تونی صبحانه بخوری. اگه نمی خوای هر روز این برنامه تکرار بشه صبح به صبح صبحانه ات رو درست بخور تا دیگه صدات نکنم. حالام بدو بخخور صبحانه تی رو که بری سر کارت. منم کار دارم.
romangram.com | @romangram_com