#عشق_چیز_دیگریست__پارت_128
- عزیزم به خونت خوش اومدی.
- در آپارتمان بسته و رها با بسته شدن در به ناگاه خواب به کلی از سرش می پره و با ترس همونجا کنار در می ایسته. یزدان دست زیر بازوش میذاره و با نگاهی آرام بخش او رو به سمت اتاق میبره. رها روی صندلی میز توالت اتاق میشینه و با ترس به یزدان نگاه میکنه.
- خوب خانومی سرت درد نگرفت اینهمه وقت این تاج و اینهمه سنجاق رو رو سرت تحمل کردی؟
- (رها انگار تازه خستگی سرش و فشار سنجاقها رو به یاد آورده ): چرا. سرم درد گرفته. (با لبخند): یادم رفته بود.
- خوب پس حالا که یادت اومد بدو تا خوابم نبرده کمکت کنم درشون بیاریم. (و آروم روبروی رها میشینه و دونه دونه سنجاق ها رو باز میکنه.)
- ااااااا. رها نگا تو رو خدا ببین چقد سنجاق رو سرت بوده. من جای تو بودم تا حالا صد دفه کلافه شده بودم.(لبخند) خوب حالا میتونی بری یه دوش بگیری. موهات مثه چوب شده. نگا چه بلایی سر این موهای به این قشنگی آوردن.
- رها اما از جاش تکون نخورد. حتی دهنش برای هیچ حرفی هم باز نمی شد. فقط تو تمام وجودش میتونست لرز رو احساس کنه.
- رها چرا میلرزی؟ رنگتم یه کم پریده. نکنه سردته؟
- (رها با گیجی): ها؟ نه....نه من خوبم. نه...
- رها میخوای کمکت کنم؟ تو این لباس خیلی خسته شدی حتما. ها
- (رها با وحشت و سریع): نه... نه خودم میتونم. تو برو دوش بگیر. حتما خسته ای توام.
romangram.com | @romangram_com