#عشق_چیز_دیگریست__پارت_114
- یزدان جان مادر نهار چیکار میکنی؟ گیتی که به رهاس. تو بیا اینجا نهار بخور. منم زود میام.
- (با دهن پر و غر غر): مامان مگه تو نمیای آرایشگاه؟ تو که نیستش مهمون برا چی دعوت میکنی.
- چرا بابا میام ولی خیلی کاری ندارم. زود بر میگردم. یزدان جان تو بیا اینجا یه چیزی میخوری بعدم میری دنبال رها. باشه؟
- مرسی فرانک جون. سعی میکنم اما فکر نکنم وقت کنم.
.
.
.
- رها لباس پوشیده و آماده نشسته بود روی مبل و آرایشگر تاج و تورش رو فیکس میکرد که یزدان زنگ رو زد. رها ناخوداگاه نگاهی دوباره به خودش در آینه کرد. ابروهای هشتی شکلش کمی کوتاهتر شده بود و باریکتر. آرایش ملایمی صورتش رو پوشونده بود. سایه ای سبز رنگ که سبزی چشماش رو بیشتر نمایان میکرد. موهایی مشکی و حلقه حلقه شده و تاجی بالای سر.
پیراهنی با یقه ای باز و آستین هایی از جنس تور که روش سنگ دوزی شده بود و از بالا تنگ و نزدیک مچ دست به حالت کلوش میشد با دامنی تماما سنگ کاری شده که از پشت یک دنباله هم به آن اضافه شده بود.
(- رها اگه دلت میخواد میتونی مدل دکلته هم سفارش بدی. میخای نگا کن اون بروشور رو هم
- گیتی جون یزدان چه مدل لباسی دوست داره؟
romangram.com | @romangram_com