#عشق_مخفی_پارت_651
يا شايدم دلم ميخواست يه جايي برم كه هيچكس نباشه و انقد بدووم و جيغ بزنم كه از هوش برم !
صداي خشني رو شنيدم كه چيزايي رو به عربي گفت !
روبه خانمه گفتم : چي گفت؟
-ميگه اقا پايين منتظره !
دستاي سردم و تو هم ديگه فشار دادم و جلوي ريختم اشكم و گرفتم !
نبايد فك كنن ضعيفم ! بايد محكم باشم !
-تموم شد راه بيفت بريم
نگاه اخرم و تو اينه انداختم ، خوشگل شده بودم اما حالم از خودم به هم ميخورد ، كه دخترم !
كه نميتونم از خودم دفاع كنم ، بهم ظلم ميشه، ظلمي كه بي جواب نميمونه....
دستم و كشيد و به سمت در چوبي رفت اما بين راه ايستاد !
-نقاب يادم رفت
گيج نگاهش كردم كه به سمت كشوي كمد رفت و يه نقاب مشكي كه پارچه بلندي داشت و اورد!
با عصبانيت گفتم :اين ديگه چيه؟
متقابلا با اخم گفت : اقا دوست دارن با نقاب ببينن
با پوزخند گفتم : ايني كه ميگي هر خري هست مريضه !
لبخند غمگيني زد و چيزي نگفت ! فك كنم با حرفم موافق بود !
نقاب و روي صورتم زد كه فقط چشمام معلوم بود !
يه نگهبان كه لباس عربي تنش بود و تفنگي دستش بود
دستش و پشتم گزاشت و هلم داد!
بايد با مشكلاتم بجنگم ! تنها راهي كه برام مونده بود همين بود!
نگاه غضبناكي به نگهبان كردم كه نگاه خوش الودش و روي تنم چرخوند!
romangram.com | @romangram_com