#عشق_مخفی_پارت_649
واي از روزي كه روحش و خرد كنن ! اونوقته كه نه ميخنده نه چيزي براش مهم ، فقط سنگ ميشه ، سرد و خشك .......
با صورت كلافه اي كه حرصي بودنش كاملا واضح بود به سمتم اومد!
-اگه ميخواي ممكت كنم بايد اين لباس و بپوشي وگرنه عماد خان بفهمن اماده نيستي هردوتامون تو اب همين دريا خفه ميكنه!
خدايا .... اخه اين لباسي كه نه سر داشت نه ته؟ از اينكه كسي به غير ايليام منو با اين لباس ببينه وحشت داشتم ، مور مورم ميشد!
وقتي ديد جوابي نميدم با صداي بلندي گفت: نزار به زور تنت كنم !
راهي نداشتم ، عاجزانه به سمتش رفتم و گفتم : لعنت به هرچي عماد اسمه و درياست!
با غيض لباس و ازش گرفتم و نگاه ديگه اي بهش انداختم
سر شونه هام و شكمم و پاهام كامل معلوم بود ! ادم افراطي نبودم ولي واسه خودم اعتقاداتي داشتم ، برام سخت بود پوشيدن همچين لباسي!
- من ميرم ده ديقه ديگه ميام بايد لباس و پوشيده باشي!
جوابي بهش ندادم كه از اتاق بيرون رفت!
گيره پشت دكلته شو باز كردم و .........
و تنم كردم اندازم بود، همونطور كه به سمت اينه ميرفتم اشك از چشمام پايين اومد!
دارم كم كم خرد ميشم ، خسته شدم !
به اينه نگاه كردم لباس فيت تنم بود و چون مشكي بود و پوستم سفيد تناقض جالبي رو درست كرده بود! نگين هاي اويزون لباس هم صداي خش خشي رو إيجاد ميكرد!
به صورتم نگاه كردم كرمي كه روي پوستم زده بود زردي و رنگ پريدگيم و گرفته بود
رژ قرمزم دور لبم پاشيده بود .......
اما چشمام ... غم بزرگي رو توش ميديدم ! در اثر گريه رنگ ابي چشمام طوسي شده بود!
چشمايي كه فقط طوفان درونش با ديدن سبزينه چشماي همه زندگيم اروم ميشد!
romangram.com | @romangram_com