#عشق_مخفی_پارت_618

مرتيكه سگ هيكل انگار كَرِه! به سمت پذيرايي رفت !
سام داشت از در خونه بيرون ميرفت كه با اومدن ما ايستاد!
روبه نگهبان كرد و گفت : ولش كن!
نگهبان : ولي اقا.....
سام : گفتم ولش كن
دستم و ول كرد كه با اخم نگاهي بهش انداختم و مچ دستم و كه درد گرفته بود ماساژ دادم !
سام رو به غول پيكره كرد و گفت : غلام چرا اورديش اينجا؟ مگه نگفتم به هيچ وجه حق نداري بياريش بيرون؟
نگهبان (غلام ) : اقا داشت از پنجره حموم فرار ميكرد !
سام با عصبانيت گفت : فقط هيكل گنده كردي !احمق نميدوني بايد پنجره هارو سيم خاردار بزني؟
غلام : ببخشيد اقا ،،... ولي تور داشت ز،.....
سام ميون حرفش پريد : خفه شو ..... ببرش داخل اتاق بعد از جلوي چشمام گم و گور شو
غلام : چشم اقا
همينكه به سمتم اومد جا خالي دادم و با عصبانيت گفتم : دستم بهم بزني خودت ميدوني سگ هيكل!
سام نيشخندي زد و گفت : گم شو غلام خودم ميبرمش!
همينكه غلام رفت روبه من كرد و گفت : برو خانمي
ميدونستم اگه با پاي خودم نرم به زور ميبرنم! پس به سمت اتاق رفتم گفتم : حالم ازتون به هم ميخوره!
سام هم دنبالم اومد و در اتاق و پست سرس قفل كرد !
با ترس برگشتم و اب دهنمو قورت دادم و به قيافه مرموزش نگاه كردم
ادرينا : چ ......چرا درو قفل كردي؟
همونطور كه به سمتم ميومد گفت : هيچي فقط ميخوايم صحبت كنيم همين!
با پاهاي لرزونم عقب عقب رفتم !! خدايا يعني چي تو سرشه؟

romangram.com | @romangram_com