#عشق_مخفی_پارت_546
و بعد از خداحافظي با امير حسين و بقيه بچه هاي ستاد شون راه افتاديم!
ايليا چمدونا رو داخل ماشين گزاشت و نشستيم!
يه دلهره عجيبي داشتم! يعني چي ميشد؟
چطوري پيش ميرفت؟ ممكن بود لو بريم ؟
اين دلشوره و دلهره ام حس خوبي بهم نميداد! احساس ميكردم
قراره يه اتافاقي بيفته ! شايد يه جور ترس! ولي نميشد اسمشو ترس گزاشت!
تا حالا شده دلتون گرم باشه ؟ و در عين حال نگران باشيد!
شايد خودمم نميدونم دارم چي ميگم!
romangram.com | @romangram_com