#عشق_مخفی_پارت_544


از پله ها پايين رفتيم روبه اقاي رحيمي كردم و گفتم: خسته نباشين براتون يه چاي ....


كه چشما به ايليا افتاد،! ديشب به رنگ پوستش دقت نكردم !


پوست برنزه چشمايي مشكي مدل موهاي خاص و جديدش !

در هرصورت جذاب بود !

همونطور با دهن باز مشغول ديد زدنش بودم و اونم شبيه من !

كه بشكن اقاي رحيمي به خودمون اوردمون !

-وقت زياده همديگه رو نگاه كنيد!

و با خانم رحيمي زدن زير خنده !
واقعا زوج خوبي بودن ! حدود ٣٤ يا٣٥ سالشون بود!
به خودم اومدم و اخمي به ايليا كردم !
داخل اشپزخونه رفتم تا چاي بيارم!

romangram.com | @romangram_com