#عشق_مخفی_پارت_429



شروع كرد به صحبت و منم با ژله اي كه وصفه نيمه رو ميز بود مشغول شدم....
همينطور به تلويزيون خيره بودم .....



كه باز صداشو شنيدم

ادرينا:دِهههههههههه حوصلم سر رفت اه

بي حوصله نگاش كردم

-چيكار كنم ؟ پاشم عربي برقصم؟

-فكر خوبيه!

چشمامو ريز كردم و نگاه عاقل اندر سفيهي بهش كردم

پوفي كرد و گفت: نميشه زنگ بزنم ستاره و پرهام بيان !چون فك كنم تا اخر ماموريت نميشه ديدشون؟


romangram.com | @romangram_com