#عشق_مخفی_پارت_405


ناخوداگاه گفتم:خجالت نكش ازم هيچ وقت!!!

با مكث كوتاهي باز گفتم:كارهاي بابات و شايان رو هم فراموش كن

لبخند كمرنگي زد و سرشو تكون

به خودم اومدم و توي جلد مغرورم فرو رفتم!

-حالت بده باهات خوبم و مراعاتتو ميكنم خيالاي صورتي نكن منو تو هيچ وقت.......

ميون حرفم اومد و با بغض گفت:بسه ساكت شو!!فهميدم بخاطر حالمه خواب و خيالاي صورتي هم نميبافم!!

يه قطره اشك از چشماش پايين اومد و به سمت تخت رفت!

يه لحظه از حرفم پشيمون شدم

به سمتش رفتم و دستشو گرفتم كه با ناراحتي و دلخوري گفت:دستتو به من نزن ترحمتو نميخوام!!

با اينكه از غرورم بعيد بود گفتم:باشه من معذرت ميخوام ببخشيد!!


romangram.com | @romangram_com