#عشق_مخفی_پارت_369
رسيديم جلوي پله هاي خونه قطعا نميتونست اين همه پله رو بالا بياد
ياسي خانمم نديدم كه بياد كمك!
با اخم گفتم:از پله ها ميتوني بياي بالا ؟
با قيافه از درد جمع شده اي گفت: اگه ميتونستم اين همه راهو ميومدم!!
مث اينكه چاره اي نبود به سمتش رفتم و يه دستم و زير پاش واون يكي دستم و زير شونه هاش انداختم قبل اينكه بلندش كنم گفت:ايليا ؟ميخواي چيكار كني؟
يه ابروم و انداختم بالا و بلندش كردم
اولش ترسيد اما بعد ساكت شد!
نگاش نميكردم فقط با دقت به پله ها نگاه ميكردم كه نيوفتيم!
وقتي به بالاي پله ها رسيديم نگاش كردم
romangram.com | @romangram_com