#عشق_مخفی_پارت_336


دوباده یه قطره دیگه ریخت

اشکمو پاک کردو گفت:
نبینم دختر زبون دراز گریه کنه ها باشه؟

خدایی ارشاویر با اینکه اذیتم میکردو کلکل میکردیم خیلی خوب بود درک میکرد

لبخندی زدمو دستمو گذاشتن رو دستشو لبخندی زدم و
خداحافظی کردم
و پیاده شدم
که دیدم ....



ادرینا:


که دیدم...

بابا رو دیدم، پکر داشت میومد از حیاط

romangram.com | @romangram_com