#عشق_مخفی_پارت_325




ادرینا:
وارد حیاط دانشگاه شدم و اه این ارشاویرم
که اینجاس وای خدای حس کلکل ندارم
نشستم روی نیمکت نیم ساعت تا کلاس
مونده بود زل زدم به ارشاویر و رفتم
توی فکر ،که ارشاویر با ژست همیشگی
اومد جلو انگار از کلکل کردن با من
لذت میبرد بیشعوررر یع چشم قوره رفتم که اومد جلوم واستاد و گفت :

چته زل زدی بهم

ادرینا: دیدن خر صفا داره

ارشاویر: عه نه بابا بعد از کی تاحالا ادم با خر همکلام میشه

ادرینا: نه میدونی چیه دیدم زیادی داری عر عر میکنی گفتم گناه داری حنجره ات داغون میشه

بزار در رضای خدا یه کمکی کنیم شاید ثواب کردیم

romangram.com | @romangram_com