#عشق_مخفی_پارت_263

بلند شدم رفتم پایین ظرف و گذاشتم تو اشپز خونه
ساعت دستمو دیدم ساعت 10:30
بود
رفتم تو حیاط
قدم زدم
به خودم فکر کردم
به زندگی که مشخص نیس عاقبتش
به ایلیا
که نکنه عاشق کسی دیگه شه
همون لحظه در باز شد و
ایلیا تلو تلو خوران وارد شد
کتشو رو شونش گرفته بود تعادل نداشت
چشماش خمار بود
رفتم نزدیکش
بازوشو گرفتم صداش زدم ایلیا
چی شده
مشروب خوردی
چرا خوردی اخه وضعیتتو ببین اخه نگاه کن
حیاط تاریک بود
محکم منو گرفت تکیه داد به دیوار که از درد چشمامو بستم اشکم در اومد
نزدیکم شد و پوزخند زد

romangram.com | @romangram_com