#عشق_مخفی_پارت_237
يه سنگ و تو مشتم گرفتم و فشار دادم
شايان به مولا قسم يه بلايي سرت ميارم كه صداي سگ بدي كه ديگه زبون حرف زدن با ادرينا ي منو نداشته باشه !!!!!!
اما از جواب هاي كوبنده ادرينا خوشم اومد!!
همينكه به اين سمت اومد سريع به سمت حياط دوييدم
تا اينكه ادرينا اومد داخل حياط سريع دستشو كشيدم با عصبانيت سرش داد زدم
ايليا:چه زري ميزدين؟ هان؟مگه نگفتم دور و ورش نگرد؟
تند تند شروع كرد به تعريف كردن از حرفايي كه خودم همه شو شنيده بودم
هي وسط حرفاش ميپريدم اما واينميستاد
باشه خودش خواست هيچ جوري ساكت نميشد
سريع به سمتش رفتم و لبمو روي لباش گزاشتم و شروع كردم به بوسيدن !!!!
خدايا چرا نميتونم جلوي ادرينا خود دار باشم؟؟؟
اين دختر كلا منو عصبي ميكرد
اين چه لباسي بود تنش بود بردمش داخل اشپزخونه و شروع كردم سرش غر غر
كه ديگه حق نداره جلوي شايان اينجوري لباس بپوشه
romangram.com | @romangram_com