#عشق_مخفی_پارت_216
با اخم و غر غر گفتم:
-پاشو خريدات و ببر تو اتاقت
ادرينا:......
با حرص گفتم:باشه پس همينجا بخواب صبح بابات و شايان ميان تو ام همينجا ريلكس خواب باش!!!
يهو عين ترقه تو جاش پريد!!!
-اوه اوه كي اونارو يادش بود!!!يكي نيست بگه اخه پسرعموي .....تا حالا نيموده بودي از اين به بعدم نميومدي ديگه ...! شايا....
يهو انگار چيزي يادش اومده باشه وسط پله ها ايستاد چشماشو ريز كرد
ادرينا:ايليا؟تو اسم شايان و ازكجا ميدونستي؟
فك كنم گاف دادم
سعي كردم قيافه مو عادي كنم و گفتم:فهميدنش كاري نداشت كه از .....از حرفاي بابات فهميدم!!!
ادرينا:هوم!!
دوباره خريداش و برداشت و خميازه اي كشيد
ادرينا:شبخير
سرمو تكون دادم
پووووف خدارو شكر به خير گذشت
به اطراف و درو ديوار نگاه كردم هيچي معلوم نبود!!! انقدري ماهر بودن كه جوري كار بذارن كه كسي نبينه!!!
با خميازه اي كه از ادرينا بهم سرايت كرده بود فهميدم دلم براي تختم تنگ شده
منم پلاستيك خريدمو برداشتم و به سمت پله ها رفتم!!!!
romangram.com | @romangram_com