#عشق_مخفی_پارت_204

ایلیا دستمو گرفت کشید افتادم روش
وای خدایا چرا اینجوری نگاه میکنه!
داشت قلبم سینمو میشکافت دیدم صورتش داره میاد نزدیک
نمیدونم خود به خود چشامو بستم که صدای خنده ی بلند اومد
چشمامو باز کردم دیدم
این گودزیلا داره بهم میخنده

ایلیا: نکنه فک کردی میبوسمت خانوم کوچولو

ادرینا: خیلی خری!

باز خندید
خواستم از روش بلند بشم که گرفتتم
و با اخم بهش نگاه کردم
که سرشو اورد کنار گوشم گفت:
سعی کن شیطنت نکنی کوچولو چون حصاب پس باید بدی و اونم کار اسونیه واسه من اما واسه تو نمیدونم ...

کصافت بی حیا
بلند شدم از روش خواستم در برم حواسش نبود اومد بلند بشه دستشو گذاشت زمین با ما زدم زیر دستش افتاد سریع از پله ها رفتم بالا.

2،3 بار سکندری خوردم بخاطر اینکه صابون زده بودم سر بود

romangram.com | @romangram_com