#عشق_مخفی_پارت_138
********
ساعت ٦بود كه رسيديم جلوي ويلا شون
ادرينا با خستگي خميازه كشيد و كش وقوسي به بدنش داد
پياده شديم چمدونارو از تو صندوق برداشتم
ادرينا زنگ و زد كه سرايدار درو باز كرد....
پيرمرد ريش سفيد و خوش رويي بود
از زبون ادرينا فهميدم كه بهش ميگن عمو رحمان!
از حياط بزرگ و سرسبزش گزشنيم و رسيديم به خونه!
يه پذيرايي بزرگ با مبلاي راحتي و تلويزيون و فرشاي گرد و زيبا. سمت راست دوبلكس بود كه حدس ميزدم اتاقا اون بالا باشه
به ادرينا نگاه كردم كه داشت با چمدون بزرگ ى سنگينش كشتي ميگرفت
نگاش كردم و خنديدم!!!
ادرينا:رو اب بخندي به جاي خنديدم كمكم كن چمدون و ببرم بالا
romangram.com | @romangram_com