#اسارت_نگاه_پارت_268
-با ماشین بریم یا تاکسی بگیریم؟
-تاکسی بگیریم.
دیگر نفهمیدم چه شد. از زندگی جدیدی که در ایران انتظار مرا کشیده بود، متنفر بودم ولی راهی جز سازش با آن نداشتم. تمام راه را به مردمی که در راه رفتن در پیادهرو از هم سبقت میگرفتند، خیره ماندم. با توقف ماشین پشت چراغقرمز چشمانم را بستم. چشمان سیاهرنگ آرامشبخشش جلوی پردهی بستهی پلکهایم نقش بست. حتی از تجسم نگاهش آرامش میگرفتم! با صدای ضربهی انگشتی روی شیشهی کنارم چشم باز کردم. به دخترک سبزهای که چندین دسته پاکت را به زور در دستان کوچکش جا داده بود، چشم دوختم. صدای ضعیفتر شدهاش را از پشت شیشه شنیدم که گفت:
-خانوم فال نمیخری؟
سرم را به علامت نفی به طرفین تکان دادم. نگاهش رنگ یاس گرفت و از ماشین فاصله گرفت. دلم میخواست به او بگویم مگر میشود وقتی سیل درد و غم به زندگی آدم هجوم میآورد، دلش را به خواندن چند بیت شعر و پیشبینی آیندهاش با تعبیر آن خوش کند؟! این دلخوشیها برای بی دردترینهاست.
-رسیدیم آرزو.
چشم باز کردم و گنگ نگاهش کردم. با نگاهش به در اشاره کرد. به ناچار پیاده شدم و بدون معطلی به سمت در رفتم. قبل از اینکه زنگ در را بزنم، صدای رایان مرا در جا متوقف کرد.
-چقدر زود رسیدی!
به سمتش چرخیدم و با چشمانی که از شدت پف پلکهایم به زور باز نگهشان داشته بودم به او چشم دوختم. با دیدنم نگاهش رنگ تعجب و نگرانی به خود گرفت.
-آرزو حالت خوبه؟! چرا رنگت پریده؟!
آرش که تازه از تاکسی پیاده شده بود، به من نزدیکتر شد و درحالیکه به رایان نگاه میکرد گفت:
-تا حالا هیچی نخورده.
-چی؟! مگه توی اون خونه غذا پیدا نمیشه؟!
با قدمهایی بلند خودش را به من رساند. قبل از اینکه حرفش را ادامه دهد گفتم:
-خودم نخوردم. ترجیح دادم بخوابم.
دستانش را در جیب کتش فرو برد و گفت:
-با بابات حرف زدی، مگه نه؟
romangram.com | @romangram_com