#اسارت_نگاه_پارت_265


-اگه این‌طوره پس چرا با بابا بحث می‌کرد ولی حتی نمی‌خواد منو ببینه؟!

-خب شاید از تو بیشتر خجالت می‌کشه.

قبل از این‌که جوابم را بدهد، صدای زنگ موبایلم در آمد. سرم به سمت پاتختی که گوشی روی آن جان می‌داد تا مرا خبر کند، چرخید. به آرش نگاهی کردم که سرش را به نشانه‌ی تایید به پایین و بالا حرکت داد. نیمه‌ی راست لبم به بالا کش آمد و پاسخ تماس را دادم.

-آرزو من نیم ساعت دیگه راه میفتم. تو هم کم‌کم‌ آماده شو. دم در خونه‌ی بابابزرگت می‌بینمت.

واژه‌ی "بابا بزرگت"ی که گفت هجا به هجا و واج به واج در گوشم تکرار شد. رایان چقدر سریع خودش را از خانواده‌ی پدری مجزا کرد!

-رایان! تو الان کجایی؟

-هتلم. زیاد از خونه‌شون دور نیست.

-کدوم هتل؟

-پس من یک ساعت دیگه اونجا می‌بینمت.

-جواب نمیدی، نه؟

-فعلا.

-خداحافظ!

گوشی را از روی گوشم برداشتم و با حرص به صفحه‌‌اش چشم دوختم.

-رایان بود؟

نگاهم به سمتش کشیده شد. در صدایش غم و دلتنگی موج می‌زد. حس کردم این غم تا عمق ماهیچه‌های قلبم فرو رفت.

-دلت واسش تنگ شده؟


romangram.com | @romangram_com