#اسارت_نگاه_پارت_262

دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم:

-این حرفا رو نزن! شاید دیگه همه چیز مثل قبل نشه، ولی ما می‌تونیم بازم خوشبخت باشیم.

نیمه‌ی راست لبش به بالا کش آمد و گفت:

-خیلی خوش‌خیالی!

-آرش تو چرا زودتر به من نگفتی این اختلاف‌ها توی خونه پیش اومده؟! چرا وقتی بعد از عمل مامان اومدی لندن، به روی خودت نیاوردی که همچین بحثایی پیش اومده؟!

-نمی‌خواستم اون لحظه‌های خوب و محدود کنار هم بودنمون خراب بشن...

-از اینکه الان من همه چیزو با هم بفهمم و گیج باشم بدتر بود؟

-آره، الان همه چیز واست تلخه و اون موقع همه چیز شیرین بود. حیف اون شیرینی نبود که با تلخی خراب بشه؟

-آرش تلخی اگر با شیرینی همراه باشه تحملش راحت تره! ولی اگه تلخی و تلخی و تلخی با هم به مغز آدم هجوم بیارند، درک و هضمش آدم رو دیوونه می‌کنه!

دستش را در موهایش فرو برد و گفت:

-به هر حال هر چی بوده دیگه تموم شده. ما هم باید به زندگی سخت و مزخرف فعلی‌مون عادت کنیم.

-این حرفو نزن آرش! ممکنه یک اتفاق خوب همه‌ی این سختیها رو از زندگی‌مون پاک کنه.

لبخندی کج زد و گفت:

-اتفاق خوب؟! منظورت یک معجزه‌ست؟!

-آره معجزه! معجزه می‌تونه اتفاق بیفته!

صدای ماکان به وضوح در مغزم پخش شد. بیاختیار ادامه دادم:

-معجزه توی زندگی همه‌ی آدم‌ها اتفاق میفته، بعضی‌ها بیتفاوت از کنارش رد میشن و بعضی‌ها باور می‌کنن که اون یک معجزه بوده.

romangram.com | @romangram_com