#اسارت_نگاه_پارت_254

با صدای آقای ناصری سرمان به سمتش چرخید.

-آقا چمدون شما رو آوردند. منم ماشین رو براتون آماده کردم.

از روی صندلی‌اش بلند شد و رو به من گفت:

-من دیگه میرم. شب می‌خوام برم آرشیدا رو ببینم. بهت زنگ می‌زنم، اگه دوست داشتی تو هم با من بیا.

گنگ سرم را به پایین حرکت دادم و با صدایی گرفته و لرزان گفتم:

-خداحافظ.

-خداحافظ.

چرخید و در حالی‌که مشغول به صحبت با آقای ناصری شد، از من فاصله گرفت. دستم را روی گلویم گذاشتم. بغضم هنوز هم با همان بزرگی آنجا، جا خوش کرده بود. آب دهانم را پر فشار قورت دادم و از روی صندلی بلند شدم. باید با بابا حرف می‌زدم. دیگر از این پنهان کاری‌هایشان خسته شدم. تمام پذیرایی و آشپزخانه را دنبالشان گشتم ولی فایده‌ای نداشت که نداشت. صدای کفش‌های پاشنه‌دار ناهید خانم، نوید نزدیک شدنش را می‌داد. به سمت منبع صدای قدم‌هایش چرخیدم. با قدم‌هایی تند به سمت آشپزخانه‌ می‌آمد. با دیدن من متعجب پرسید:

-اتفاقی افتاده خانوم؟

-دنبال بابام می‌گردم.

-با مادرتون رفتند داخل اتاقشون استراحت کنند.

با حرص دستم را در موهایم فرو بردم که صدای پر جدیت ماکان، در گوش‌هایم پخش و در مغزم تکرار شد:

-نکِشیشون!

چشمانم را بستم که تصویرش روی پرده‌ی تاریک جلوی چشمانم نقش بست. چشمانم را تند باز و بسته کردم تا تصویرش از فکرم بیرون برود. صدایش را با گوش‌‌های متوهم‌تر از مغزم شنیدم که گفت "به شرطی میرم که نکِشیشون" با خشم گفتم:

-ساکت شو لعنتی!

با صدای ناهید خانم که با لحنی ناباور پرسید:

-با من بودید خانوم؟!

romangram.com | @romangram_com