#اسارت_نگاه_پارت_252
-تنهاتون میذارم تا در کنار دختر خونی خودتون راحت باشید.
دستم را روی دهانم گذاشتم و ناباور گفتم:
-خدای من! اون دیوونه شده!
-آرزو!
سرم سریع به سمت بابا که با صدایی گرفته از خشم صدایم میکرد چرخید. چشمانش دو برابر خونینتر از چند دقیقهی پیش شده بودند. از شدت ترس جرات نداشتم به او "بله؟" بگویم! سکوتم را که دید حرفش را ادامه داد:
-از این خونه برو.
با صدایی که در دریای تعجب شناور بود، گفتم:
-چی؟!
-گفتم از این خونه برو.
-چرا؟!
دستش را در موهایش فرو برد و پوفی کشید. اخمهایش بدجور در هم فرو رفتند. با لحنی که فقط خشم و بیحوصلگی در آن موج میزد گفت:
-چون الان اینجا جای تو نیست! یا تو باید از این خونه بری یا رایان.
صدای پربغض مامان سر هر دویمان را به سمتش چرخاند.
-آرمان!
نگاهی به بابا کردم که نگاهش را از مامان گرفت و سریع سرش را چرخاند. دستش را در موهایش فرو برد. کمی بعد صدای رایان که پشت سر مامان ظاهر شد را شنیدم، که با لحنی پرجدیت گفت:
-نیازی به این تظاهر کردن نیست. میدونم منظورتون اینه که من باید برم، پس میرم هتل اما بعدا فقط برای این میام که باهاتون شخصا حرف بزنم. کاری هم به آرزو ندارم.
بابا در حالیکه دستش را روی گردنش میگذاشت با صدایی کمزور گفت:
romangram.com | @romangram_com