#اسارت_نگاه_پارت_249


-من... مادرشم... مگه میشه... مگه میشه ندونم؟!

-به من گفتن تو نمی‌دونستی!

-نمی‌دونستم! ولی...فَه...فهمیدم!

-چطوری فهمیدی؟

رایان در حالی‌که از روی صندلی‌اش بلند می‌شد گفت:

-من بهش گفتم.

سرم به سمتش چرخید و ناباور گفتم:

-تو! کِی؟!

با لحنی خشک گفت:

-امروز صبح، قبل از این‌که تو از حمام بیای بیرون.

-تو که توی اتاقت...

-بعد از حرف زدن با مامان، رفتم توی اتاق.

-چرا گفتی؟! مامان تازه قلبشو...

پوزخندی زد و گفت:

-هه! جالبه! تو همین الان گفتی مامان حق داره در مورد آرشیدا حرف بزنه، حق داره گریه کنه و خودشو خالی کنه ولی به نظرت این حق رو نداره که بدونه واسه دخترش چه اتفاقی افتاده؟!

آرش از روی صندلی‌اش بلند شد و عصبی گفت:


romangram.com | @romangram_com